جــــــوالــــــــدوز

.:: باید یک "سوزن" به دیگران زد و یک "جوالدوز" به خودمون ::.

جــــــوالــــــــدوز

.:: باید یک "سوزن" به دیگران زد و یک "جوالدوز" به خودمون ::.

سلام.
این وبلاگ را ساختم برای اینکه اول از همه تذکری باشد برای خودم. و البته اگر شد سوزنی هم به دیگران بزنیم. که "ان الذکری تنفع المومنین"
ان شاء الله

جستجو در وبلاگ
عضويت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد کنید:

تبلیغات
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
نویسندگان

خاطرات اربعین نود و هفت 3

يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۵ ب.ظ

نمی دونم کسی این خاطرات رو دنبال می کنه یا نه. اما حتی اگر یک نفر هم پیگیر هست، ازش عذرخواهی می کنم که نتونستم از میان راه و کربلا و ... مطالبم را ارسال کنم. قیمت اینترنت و حتی پیامک زیاد بود. از شما چه پنهان همین یک هفته ای که مهمان ارباب بودم حدوداً 250 هزار تومان قبض موبایلم شد.

بماند... سخن دوست از همه خوش تر است. 

از ستون یک شروع به حرکت کردیم. من دومین سال بود که توفیق پیاده روی داشتم و بانو اولین بار. دیدن ستون شماره یک یک انرژی ویژه و خاصی به انسان می دهد! 

یکی از چیزهایی که امسال از همان اول راه نسبت به سال قبل برای من عجیب بود، انبوه جمعیت بود. با خودم گفتم شاید اول مسیر است و ازدحام در اینجا بیشتر است. اما این ازدحام تا خود کربلا بود.

گاهی که برای استراحت توقف کوتاهی داشتیم فقط دوست داشتم به جمعیت نگاه کنم. دیدن این همه عاشق ، این همه زائر ارباب ، از هر رنگ و نژاد ، عرب و عجم ، زن و مرد، پیر و جوان و کودک نا خودآگاه این شعر را یادم انداخت که « این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست - این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست» 

تا عمود 285 رفتیم و به موکب امام رضا علیه السلام رسیدیم. 

خواستیم یک استراحت طولانی تر اینجا داشته باشیم و بعد دوباره شروع به حرکت کنیم. من توی مردانه جایی را پیدا کردم برای استراحت.

اتفاقا جایی درازکشیدم که مسیر رفت و آمد بود. مثلاً یک مرتبه احساس کردم کسی از روی من رد می شود. چشم که باز کردم دیدم یک چرخ با چند ساک و کوله پشتی که رویش بسته شده بود بالای صورت من هست. 

خلاصه اینکه هر چه قدر تلاش کردم خوابم نبرد و بعد از یک ساعت بلند شدم. هر چه هم به بانو پیامک یا زنگ می زدم که ایشان هم بیاید بیرون تا حرکت کنیم، فایده ای نداشت. بالاخره طبق قرار قبلی هم را پیدا کردیم و حرکت کردیم. 

عمود 299 ایستادیم. موکب مرحوم آیت الله میرزا جواد تبریزی رفتیم و تجدید وضویی کردیم. من روبروی موکب منتظر بانو بودم که چند جوان نزدیک من شدند. با خنده و شوخی یکی از آنها گفت «حاج آقا تسبیح سر ریز نداری؟!» (مشخص بود که بچه هیئتی هستش چشمک) گفتم تسبیح سر ریز که ندارم ، ولی این تسبیح خودم برای تو. (اول مسیر یک تسبیح فیروزه ای هدیه گرفتم . همان را به این جوان دادم)

چند لحظه بعد یک نفر نزدیک آمد و یک ساندوچ کوچک دستش بود. گفت «حاج این برای شما. من گرفتم ولی میل ندارم». ساندویچ را گرفتم. ساندویچ فلافل بود. بانو که آمد نصفش کردیم و با هم خوردیم و راه افتادیم!

  • ۹۷/۰۸/۱۳
  • سید محمد حسینی یزدی

javaldooz

اربعین

جوالدوز

خاطرات

سید محمد حسینی یزدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

ابزار هدایت به بالای صفحه